سلام
عزیزای دلم من دیگه نمیام
شاید بیام ولی فعلا خسته شدم
یا علی خدانگهدار.![]()
سلام
عزیزای دلم من دیگه نمیام
شاید بیام ولی فعلا خسته شدم
یا علی خدانگهدار.![]()
مانند پرنده باش که روی شاخه ی سست وصاف لحظه ای مینشیند
وآواز می خواند...
واحساس میکند که شاخه میلرزد
ولی به آواز خواندنش ادامه میدهد.
زیرا مطمئن است که بال وپرپروازدارد.
که کدوم یکی از حرف بزرگترا رو قبول کنه
مثلا تا همین چند وقت پیش هر بار که دفتر نقاشیش رو خط خطی می کرد پدرش دعواش می کرد
و میگفت که بابا جون خط کج نکش !
یادت باشه که همیشه خط صاف بکشی
ولی امروز تو بیمارستان وقتی می دید که
هر بار بقیه می گن که خط توی تلویزیونی که به مامانش وصل کرده بودند داره
هر لحظه صاف و صاف تر می شه ،
خط پیشونی پدر کج و کجتر می شد وبه همین خاطر ار باباش پرسید: بابا چرا ناراحتی؟
خط صاف که بد نیست؟
مگه خودت به من نمی گفتی که همیشه خط صاف بکش؟
حالا مامان هم داره خط صاف می کشه که!. پس چرا ناراحتی؟
گریه پدرش در اومد و رو به دختر گفت: دخترم این خطهارو خدا داره برای مامان می کشه .
تازه بابا جون همیشه که خط کج بد نیست لا اقل ایندفه خط کج خیلی خوبه .
حالا برو از خدا بخواه که اون خطا رو کج کنه
و گرنه دیگه مامانی رو نمیبینی دل دختر بچه هوری ریخت اگه مامانی نباشه اونوقت من چیکار کنم!؟
به همین خاطر با همون زبون کودکی رو به خدا کرد و گفت:
خدا جون من که سرازکار بابام در نمی یارم و حرفاش رو متوجه نمی شم
تا حالا بهم می گفت که خط کج بده .
ولی امروز می گه که خط کج خیلی خوبه
تازه بابا می گه که اگه تو تو اون تلویزیون یه خط کج نکشی من دیگه مامانم رو نمی بینم
خدایا برای توکه اینهمه چیز رو آفریدی
مثل فیل که خیلی بزرگه حالا برات سخته که فقط یه خط کج ناقابل تو تلویزیون بکشی!؟
نه عزیزکم اصلا سخت نیست.
بیا اینم یه خط کج خیلی بزرگ تو تلویزیون فقط به خاطر تو .
و این خط کج رو به عنوان هدیه تولدت از من بپذیر این حرفی بود که کودک همون لحظه شنید
و نمی دونست که از کجا ،
ولی شنید و از فردای همون روز بود که هر بار مادرش به مناسبت روز تولد دختر بچه کیک تولد می پخت
هر سال می دید که یه خط کج بزرگ رو کیک به اون کوچیکی افتاده
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
خواهشا اینجا رو با چت روم اشتباه نگیرین
پیام هایی رو در یافت کردم که اصلا جالب نیست
نظر فقط در مورد متن باشه بی زحمت !!!!!!!!!!!!
که در باغ خانه بکارم اما من ٬
آنقدر کوته نظر بودم که به گلدانی اکتفا کردم .
بذر روئید و ریشه دواند ،
اما گلدان وسیع تر نشد و درخت کوچک من هم محدودیت را نپذیرفت .
او سرو بود ! آنقدر ریشه دواند ٬
تا گلدان شکست .
اما درخت کوچک من هم مرد !
از آن روز پندی گرفته ام :
هیچ چیز محدودیت را پذیره نخواهد شد ٬
و هیچکس در زنجیر نخواهد ماند٬
محدودیت را خواهد شکست ٬
و زنجیر را خواهد گسست ٬
حتی اگر در این جدال ٬
آنها برنده مرگ باشد !
آری ٬ ای دوست !
اکنون برایم بذر دیگری بیاور ٬
این بار خوب میدانم ٬
آن را در بزرگترین باغ شهر میکارم .
میدانم ریشه خواهد کرد ٬
میوه خواهد داد ٬
سایه خواهد گسترد بر تمامی سکوت شهر !
آری ٬ ای دوست اکنون برایم بذر دیگری بیاور....